زیارت عاشورا عاشقانه ها
عاشقانه ها

عاشقانه


برچسب‌ها: ماه محرم, عاشقانه ها
نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 11:6 توسط | |

 

 

غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی

 با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

 

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند

 می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

 

 راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

 

 ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

 

 پایان ماجرای من و عشق روشن است

 

 ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

 

 با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود

 

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

 ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر

 

 دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!!!!

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های فاضل نظری
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 14:59 توسط | |

 

 

 

در بزم گرفتی می و نوشیدی و رفتی

 

مستانه به حال همه خندیدی و رفتی

 

بعد از تو لبی باز نشد از پی خنده

 

غیر از لب آن جام که بوسیدی و رفتی

ننشستی و یاران دگر هم ننشستند

 

آن بزم که چیدیم تو برچیدی و رفتی

 

دل بود و وفا بود و صفا بود و محبت

 

افسوس که چشم از همه پوشیدی و رفتی

آن بزم طرب بهر وجود تو بپا بود

 

وین را همه گفتند و تو نشیندی و رفتی

 

گفتم که بتابم ز رخت پرتو مهری

 

با قهر تو روی از همه تابیدی و رفتی

آن بزم بچشم تو پسندیده نیفتاد ؟

 

یا " حالت" ما را نپسندیدی و رفتی ...

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های ابوالقاسم حالت
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 11:45 توسط | |

 

 

 

آمد آن سنگین‌دل و صد رخنه در جان کرد و رفت

 

ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت

 

آن که در زلفش پریشان دل ما جمع بود

 

جمع ما را همچو زلف خود پریشان کرد و رفت ..

قالب فرسودهٔ ما خاک بودی کاشکی

 

بر زمین کان شهسوار شوخ جولان کرد و رفت

 

گر دل از دستم به غارت برد چندان باک نیست

 

غارت دل سهل باشد، غارت جان کرد و رفت ..

رفتی و دل بردی و جان من از غم سوختی

 

بازگرد آخر ، که چندین ظلم نتوان کرد و رفت

 

دل به سویش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت

 

کار بر من مشکل و بر خویش آسان کرد و رفت ..

در دم رفتن هلالی جان به دست دوست داد

 

نیم‌جانی داشت ، آن هم صرف جانان کرد و رفت ..

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های هلالی جغتایی
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 11:38 توسط | |

 

 

 

در جمعشان بودم که پنهانی دلم رفت

 

باور نمی کردم به آسانی دلم رفت

از هـم سراغش را رفیقان می گرفتند

 

در وا شد و آمد به مهمانی ... دلم رفت

رفتم کنارش ، صحبتم یادم نیامد !!

 

پرسید : شعرت را نمی خوانی ؟ دلم رفت

مثل معلم ها به ذوقم آفرین گفت

 

مانند یک طفل دبستانی دلم رفت

من از دیار « منزوی » ، او اهل فردوس

 

یک سیب و یک چاقوی زنجانی ؛ دلم رفت

ای کاش آن شب دست در مویش نمی برد

 

زلفش که آمد روی پیشانی دلم رفت

ای کاش اصلا من نمی رفتم کنارش

 

اما چه سود از این پشیمانی دلم رفت

دیگر دلم ــ رخت سفیدم ــ نیست در بند

 

دیروز طوفان شد ، چه طوفانی دلم رفت...

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های کاظم بهمنی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 11:9 توسط | |

 

 

کاش دور و بر ما این همه دل‌بند نبود

 

و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود

 

آتشی بودی و هر وقت تو را می‌دیدم

 

مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود

 مثل یک غنچه که از چیده شدن می‌ترسید

 

خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود

 هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم

 

کم نشد فاصله ؛ تقصیر تو هرچند نبود

 شدم از « درس » گریزان و به « عشقت » مشغول

 

بین این دو چه کنم نقطه‌ی پیوند نبود

 مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت

 

جای آن‌ها که به دنبال تو بودند نبود

 بعد از آن هر که تو را دید، رقیبم شد و بعد

 

اتفاقی که رقم خورد، خوش‌آیند نبود

 آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته !

 

کاش نقّاش تو این قدر هنرمند نبود ..

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های کاظم بهمنی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 11:7 توسط | |

 

 

 

گفتی با من بمان !

 

با تبسمی تلخ گفتم ، می مانم

 

گفتی با من بخند

 

اشکم را قورت داده و خندیدم

 

گفتی با من راه بیا ، قدم به قدم ..

 

من شانه به شانه آمدم

 

من !

 

ماندم، خندیدم ، عشق ورزیدم

 

اما تو رفتی و گفتی

 

مگر عشق رسیدن و ماندن است ؟!

 




 

برچسب‌ها: عاشقانه های مونا آراسته
نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 14:30 توسط | |

 

 

 

آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی

 

ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی

 

چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه

 

نفسم را بند آوردی و جانم دادی ..

جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان

 

تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی

 

از گل پیرهنت ، چوب لباسی گل داد

 

در رگ خانه دویدی ... هیجانم دادی


در خودم ریخته بودم غم دریاها را

 

چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی

 

سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض

 

مثل یک خوشه ی انگور ، تکانم دادی

شوقِ این جانِ به تنگ آمده ، آغوشِ تو بود

 

آن چه می خواستم از عشق ، همانم دادی

 

تو در این خانه ی بی پنجره ، " صبح " آوردی

 

روشنم کردی و از مرگ ، امانم دادی !

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های اصغر معاذی
نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 14:21 توسط | |

 

 

مجنون تمام هستی اش را می دهد تا

 

یک لحظه لیلی مثل او دیوانه باشد ...

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های امیر امیری
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 11:37 توسط | |

 

 

 

انگار که از مشت قفس رستی و رفتی

 

یکباره به روی همه در بستی و رفتی

 هر لحظه‌ی همراهی ما خاطره ای بود

 

اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی

نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من

 

پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی

چون خاطره‌ی غنچه‌ی پرپر شده در باد

 

در حافظه‌ی باغچه ها هستی و رفتی

جا ماندن تصویر تو در سینه‌ی من! آه!

 

این آینه را آه که نشکستی و رفتی...

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های فاضل نظری
نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:41 توسط | |


برچسب‌ها: عاشقانه های زیبا
نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:38 توسط | |

 

 

 

آدم ها می آیند

 

گاهی در زندگی ات می مانند 

 

گاهی در خاطره ات

 

آن ها که در زندگی ات می مانند

 

همسفر می شوند

 

آن ها که در خاطرت می مانند

 

کوله پشتیِ تمامِ تجربه آتی برای سفر 

 

گاهی تلخ

 

گاهی شیرین

 

گاهی با یادشان لبخند می زنی

 

گاهی یادشان لبخند از صورتت بر می دارد

 

اما تو لبخند بزن

 

به تلخ ترین خاطره هایت حتی

 

بگذار همسفر زندگی ات بداند

 

هرچه بود؛ هرچه گذشت

 

تو را محکم تر از همیشه و هر روز

 

برای کنار او قدم برداشتن ساخته است

 

آدمها می آیند

 

و این آمدن

 

باید رخ بدهد

 

تا تو بدانی

 

آمدن را همه بلدند

 

این ماندن است

 

که هنر می خواهد.

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های زیبا
نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 13:28 توسط | |

 

 

 

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است

 

چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است

 

از دل اي آفت جان صبر توقع داري

 

مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است

 

آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او

 

درغمت شمه اي ازحال پريشان من است..

 

ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز

 

كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است

 

عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست

 

اين بهشتي است كه درعالم امكان من است

 

آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل

 

اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است

 

كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر

 

ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است

 

اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد

 

داستاني است كه او عاشق دستان من است ..

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های عماد خراسانی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 9:2 توسط | |

 

 

 

 

 

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

 

 

از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

 

 

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس

 

 

من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم  !

 


رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند

 

 

من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

 

 

همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن

 

 

از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم  !

 

سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست

 

 

من از بی مهری این ابر های تار می ترسم!

 

 

تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم

 

 

از آن روزی که این منصب کند انکار می ترسم!

 

طببیم داده پیغامم بیا دارویت آماده است

 

 

از آن شرمی که دارم از رخ عطار می ترسم

 

شنیدم روز و شب از دیده ات خون جگر ریزد

 

 

من از بیماری آن دیده خونبار می ترسم!

 

به وقت ترس و تنهایی، تو هستی تکیه گاه من

 

 

مرا تنها میان قبر خود نگذار می ترسم!

 

دلت بشکسته از من لکن ای دلدار رحمی کن

 

 

من از نفرین و از عاق پدر بسیار می ترسم!

 

هزاران بار رفتم از درت شرمنده برگشتم

 

 

ز هجرانت نترسیدم ولی این بار می ترسم!

 

دمی وصلم،دمی فصلم،دمی قبضم،دمی بستم

 

 

من از بیچارگی آخر این کار می ترسم!

 

جهان را قطره اشکی می کند ویران

 

 

من از اشکی که می ریزد زچشم یار می ترسم...

 
 
 

برچسب‌ها: عاشقانه های مهدی بقایی
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 19:7 توسط | |

 

 

مشـــک را پــُـر کــنم از آب ، اگـــر بگذارند 

 

چـــشم اصـــغر بـــرود خواب ، اگر بگذارند 

 

تــو دعــا کــن بــه سلامت برسد مشک و علم  

 

هــم رســــم پــــای حـــرم هم نشود دست قلم

 

تــا جوابـــم نکـــند مشـــک امیــــدم بـرجاست 

 

دسـت افـــتد ز بدن جــورکشش دندانـهاست 

 

نیـــزه زار اســت تن و جای سرِ سوزن نیست 

 

آه … جز تــیر به هر مردمکِ سوسن نیست 

 

زخمــها را بــه خــــدا تــــاب و تحـــمل دارم 

 

دسـت خـالی بـــه چــه رو نزد تو پا بگذارم ؟

 

آب در مشـــک نــــیاوردم و خــیسش کـــردم 

 

وقـت پـــرپــر زدنـم خـون پَر گیسش کـردم

 

بـــه مــــدال زر ســقــــایی تــــو مفـــتخــرم

 

ز لـــب آب مــــیایم ز شـــــما تـــــشنه تــرم 

 

خـــوب شـــد آمــــدی و وا بغـــلت را کردی 

 

پـــایِ اوراق وفـــــاداری ام امضــــاء کردی 

 

پاک کن چـــشم من از خـــون که ببینم رویت 

 

تـــا کـــــه آرام بگـــــیرد دل و جان پهــلویت 

 

وقـــــت تعــــــبیر خیــــــال است حسینم انگار 

 

هـــاله ای نور بــــه بـــــالین مـــن آمد این بار 

 

کیـــست ایـــن مــــادر عالم که عـــیادت آمد ؟ 

 

دم آخـــر بــــه تــــماشـــــای ارادت آمـــــد 

 

گفـــته بـــودی کـــه تــــو را گاه برادر خوانم 

 

مـــی شـود فـــاطمه را مثل تو مادر خوانم ؟ 

 

از تــو دل کـــندنـــم آقــــا بـه خدا آسان نیست 

 

رمـقی در تـن عباس به ایـــن قـُرآن نیست 

 

نکــند غــصه ی عــــباس تــو را خم بکـند 

 

پـاره هــــای تن مـــن تـــاب تو را کم بکند 

 

بگـــذار ایـــن تـــن صــد چاک بماند اینجا

 

مشک خونین و پر از خاک بماند اینجا 

 

خجل از طفل تو بودن به خدا بد حالی است 

 

تهِ دل ، از سَـر آزرم ، چو مشکم خالی است  

 

کـــاش زیــــنب بــــه چـــنین حال نبیند عباس 

 

نچــکد از سَرِ پلـــــکش تبِ اشک و الماس 

 

غمـــم ایــن نـــیست چـــرا بــــال و پرم افتاده  

 

این شکوهی است که عــشق تــو به پیکر داده 

 

کـــربلا تــا بــــه ابــد جلوه ی این تفسیر است 

 

خـــاک پـــای تو و عـشق تو چه دامنگیر است 

 

معنـــی آنچـــه کـه گفتم همه یک مصرع بود 

 

بــه فـــدای تــو حســـینم همه ی بـود و نــبود...

 

 

 


برچسب‌ها: شمسی حسن آبادی
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:46 توسط | |

 

 

 خواب دیدم پدرم آمده عمه به کنارم ،

 

 

گل زیبای بهارم ،

 

 

پدرم فخر همه ایل و تبارم ،

 

 

شده پایان شب تارم ،

 

 

شده نو بار دگر صبر و قرارم ،

 

 

شعف افتاده به اندام نزارم ،

 

 

نه به دل واهمه دارم ،

 

 

نه دگر غصه در این سینه گذارم ،

 

 

که فقط دل به دلِ آن شهِ برگشته سپارم …..

 

 

نگهم بر نگهش بود و ،

 

 

به رخسار مهش بود و ،

 

 

به موهای سفید و سیهش بود و ،

 

 

به دنبالِ رهش بود و ،

 

 

که لبخند امیدی به لبش دیدم و ،

 

 

اندوه ز رُخَم چیدم و ، خندیدم و ،

 

 

از او چو شنیدم ، که مرا باز صدا زد

 

 

گل بابا ، رقیه ، گل بابا

 

 

تو رها کن دگر این ناله و گریه ،

 

 

پدرت آمده پیشت ،

 

 

که نوازش بکند موی پریشت ،

 

 

بنهد مرهمکی بر دل ریشت ،

 

 

نزند غصه دگرباره به نیشت ،

 

 

ببر این لحظه فقط نام خدا را .

 

 

عمه زینب خواب دیدم پدرم می آید

 

 

 


برچسب‌ها: محمد رضا سروری, بحر طویل حضرت رقیه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 15:23 توسط | |

 

 

 

باور نمی کردم گذرها را ببندند

 

من را که می بینند درها را ببندند

 

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

 

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

 

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

 

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

 

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

 

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

 

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

 

دندان من افتاد دندانت سلامت

 

حالا که می آیی کفن بردار حتما

 

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

 

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

 

با دخترانت گوشواره کم بیاور

 

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

 

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

 

اینجا برای خیزران لب را نیاری

 

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

 

اصلا ببین گل ها توان خار دارند؟

 

پرده نشینان طاقت بازار دارند؟

 

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

 

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

 

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

 

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

 

مهر و وفا که نه جفا دارند، اما

 

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

 

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

 

حیف از سر تو نیست زیر پا بیفتد...

 
 
 
 
 

برچسب‌ها: عاشقانه های علی اکبر لطیفیان, محرم
نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 14:45 توسط | |

 

 

 

 آمدم آب به خیمه برسانم که نشد

 

چقدر غصه و غم خوردم از این غم که نشد

 

تیرِنامرد اگر یاور مشکم می شد ...

 

می شد این آب شود چشمه ی زمزم که نشد

 

حیف شد چیز زیادی به حرم راه نبود

 

سعی کردم بدنم را بکشانم که نشد

 

تا دو دستم به بدن بود علم بر پا بود

 

خواستم حفظ شود بیرق و پرچم که نشد

 

سعی کردم که نیفتم ز روی اسب ولی

 

ضربه آنقدر شتابان زد و محکم که نشد

 

گفتم این لحظه ی آخر که در آغوش تو ام

 

لا اقل روی تو را سیر ببینم که نشد

 

هر دو دست و سر و چشمم به فدای سرِ تو

 

هر چه آمد به سرم نصف شما هم که نشد

 

بگو از من به رقیه که حلالم بکند

 

آمدم آب به خیمه برسانم که نشد...

 

 

 

 

برچسب‌ها: داوود رحیمی
نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:21 توسط | |

 

 

 

آب را گل نکنید ...

 

شاید از دور علمدار حسین ، 

 

مشک طفلان بــر دوش ،

 

زخــم و خون بر اندام 

 

می رسد تا که از این آب روان ، پــر کند مشک تهــی ...

 

بـبرد جــرعه ی آبی برساند به حــرم

 

تا علی اصغر بی شیـر رباب ، نفسش تازه شـود ...

 

و بخوابد آرام !

 

آب را گل نکنید ...

 

که عــزیزان حسین

 

همگی خیره به راهـند که ساقی آید 

 

و به انگشت کـرم ، گره کــور عطش بگشاید .

 

آب را گل نکنید ...

 

که در این نزدیکی ...

 

عابـدی تشنه لب و بیـمار است ؛ در تب و گـریه اسیر .

 

آب را گل نکنید ...

 

که بــود مهریه ی مادرشان !

 

نه همین آب ...

 

که هــر جای دگر رود و نهــری جاری است ...

 

مهــر زهرای بتول است .

 

از همین است که من می گویم :

 

آب را گل نکنید ...

 

آب را ...

 

گل نکنید ...

 

 


برچسب‌ها: اشعار مذهبی
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 21:1 توسط | |

 

 

 

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

 

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...

 

چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی

 

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

 

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان

 

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

 

غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

 

سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی...

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های فاضل نظری
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 18:50 توسط | |

http://axgig.com/images/72510683082198173974.jpg


برچسب‌ها: عاشقانه های افشین صالحی
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:52 توسط | |

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های بهرنگ قاسمی
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 12:41 توسط | |


برچسب‌ها: عاشقانه های حسین پناهی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 23:8 توسط | |


برچسب‌ها: غزلیات سعدی
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 16:2 توسط | |

 

 

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

 

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی… ما را به خیالی خوش کرد

 

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

 

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

 

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

 

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

 

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

 

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت...

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 14:39 توسط | |

 

 

 

گاهی باید رد شد

 

باید گذشت.

 

گاهی باید در اوج نیاز نخواست ...

 

گاهی باید کویر شد و با همه تشنگی انتظار باران از هیچ ابری را نداشت...

 

گاهی برای بودن باید محو شد

 

باید نیست شد.

 

گاهی برای بودن باید نبود.

 
 

برچسب‌ها: دلنوشته های عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 14:32 توسط | |

 

 

 

نشکن!

 

می‌میرد !

 

دلت می‌آید ...

 

دلم بمیرد و برای تو

 

تنگ نشود؟

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های افشین صالحی
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 12:51 توسط | |

ghadir khom postal www.patugh.ir 18 کارت پستال جدید عید غدیر خم


برچسب‌ها: عید غدیر, عید امامت و ولایت
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:14 توسط | |

 

 

 

وقـتـی آدم بـه چـیـزی کـه مـی خـواهـد نـمـی رسـد،

 

زیـاد دور نـمـی رود . .

 

هـمـان حـوالـی پـرسـه مـی زنـد

 

و بـه آشـنـاتـریـن چـیـز نـزدیـک بـه او ،

 

شـبـیـه او ، چـنـگ مـی زنـد . . .

 

 

 


برچسب‌ها: عاشقانه های فریبا وفی
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:4 توسط | |

http://www.xum.ir/images/2014/02/25/11467384440348323704671874645921n.jpg


برچسب‌ها: عاشقانه های رسول یونان
نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 15:0 توسط | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت