X
تبلیغات
عاشقانه ها
قلب من

قالی خداست


تار و پودش از پر فرشته هاست


پهن کرده او دل مرا


در اتاق کوچکی در آسمان خراش آفتاب


برق می زند


قالی قشنگ و نو نوار من


از تلاش آفتاب


شب که می شود خدا


روی قالی دلم


راه می رود


ذوق می کنم گریه می کنم


اشک من ستاره می شود


هر ستاره ای به سمت ماه میرود


یک شبی حواس من نبود


ریخت روی قالی دلم


شیشه ای مرکب سیاه


سال هاست مانده جای آن


جای لکه های اشتباه


ای خدا به من بگو


لکه های چرک مرده را کجا


خاک می کنند؟


از میان تار و پود قلب


جای جوهر گناه را چطور


پاک می کنند؟


آه


آه از این همه گناه و اشتباه


آه نام دیگر تو است


آه بال می زند به سوی تو


کبوتر تو است


قلب من دوباره تند تند می زند


مثل اینکه باز هم خدا


روی قالی دلم قدم گذاشته


در میان رشته های نازک دلم


نقش یک درخت و یک پرنده کاشته


قلب من چقدر قیمتی است


چون که قالی ظریف و دست باف اوست


این پرنده ای که لا ی تار و پودش است


هد هد است


می پرد به سوی قله های قاف دوست...


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 18:39 ] [ ]

[ ]

يک فرشــــــــته داشت می دويد


توی کوچــــــــه های آســــــمان



روی سنگـــــفرش کهکـــــــشان



می دويد و هرکجا که می رسيد 



با گچ ستاره ها 



عکس يک شـــــــهاب می کشيد




می دويد و خنــــده هاش نور بود



غصــــــه را بلـــــــــــد نبـــــــود



غصــــــه از بهشـــــت دور بــود



می دويد و بوی رفتنش عجيب بود 



رد پايش از شکوفه های سيب بود




می دويد و ناگهان 



دامنش به ابرها گرفت و ليز خورد 



از کــــــنار خانه خدا چکــــــــــــيد



قطــــره قطــــره روی خاک مــرد



هيچکـــــــس ولـــــــــی نگفت



آن فرشته ای که می دويد کــــو!




جای او چقدر خالی است



آی ای خدا ؛ تو لا اقل بگو...


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 18:19 ] [ ]

[ ]

سال ها پیش از این


زیر یک سنگ گوشه ای از زمین


من فقط یک کمی خاک بودم همین


یک کمی خاک که دعایش


پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود


آرزویش همیشه


دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد


از ته دل خدا را صدا کرد


یک شب آخر دعایش اثر کرد


یک فرشته تمام زمین را خبر کرد


و خدا تکه ای خاک برداشت


آسمان را در آن کاشت


خاک را


توی دستان خود ورز داد


روح خود را به او قرض داد


خاک


توی دست خدا نور شد


پر گرفت از زمین دور شد

 


راستی


من همان خاک خوشبخت


من همان نور هستم


پس چرا گاهی اوقات


این همه از خدا دور هستم ؟


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 18:13 ] [ ]

[ ]

همه مي پرسند چيست در زمزمه مبهم آب ؟


چيست در همهمه دلكش برگ ؟


چيست در بازي آن ابر سپيد ؟


روي اين آبي آرام بلند



كه تو را مي برد اينگونه به ژرفاي خيال


چيست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟


چيست در كوشش بي حاصل موج ؟


چيست در خنده جام


كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري ؟


من مناجات درختان را هنگام سحر


رقص عطر گل يخ را با باد


نفس پاك شقايق را در سينۀ كوه


صحبت چلچله ها را با صبح


نبض پايندۀ هستي را در گندم زار


گردش رنگ و طراوت را در گونۀ گل


همه را مي شنوم ، مي بينم


من به اين جمله نمي انديشم


تو بدان اين را


تنها تو بدان


تو بيا


تو بمان با من


تنها تو بمان


جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب


من فداي تو


به جاي همه گل ها تو بخند


اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز


ريسماني كن از آن موي دراز


تو بگير


تو ببند


تو بخواه


پاسخ چلچله ها را تو بگو


قصۀ ابر هوا را تو بخوان


تو بمان با من


تنها تو بمان


در دل ساغر هستي تو بجوش


من همين يك نفس از جرعۀ جانم باقيست


آخرين جرعۀ اين جام تهي را تو بنوش...

برچسب‌ها: فریدون مشیری

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 17:56 ] [ ]

[ ]

تو بیش از حد خدایی


من اما هیچ هستم


تو بسیاری ،زیادی


ولی من کوچک و کم


من و یک روح خاکی


من و قلبی زمینی


تو اما بی نظیری


تو اما نازنینی


من اینجا آبروی


تو را بردم خدایا


گمان قهر کردی؟


مرا می بخشی آیا؟


اگر گفتند دنیا


چرا اینقدر زشت است


بگو تقصیر این بود


همین خاکی،همین پست


بگو که کارهایش


همیشه اشتباه است


بگو حتی نمازش


نمازش هم گناه است


دلم بد جور تنگ است


دلم را زیر و رو کن


ببین روحم چروک است


خودت آن را اتو کن


شبیه یک کتابم


پر از ایراد و اشکال


درختی بی نتیجه


تمام  واژه ها کال


بیا و خط بزن باز


تمام صفحه ها را


مرا بنویس از اول


ولی این بار زیبا...


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

[ یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ] [ 14:42 ] [ ]

[ ]

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت


سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک



دلم از مهر تو آکنده هنوز



دفتر عمر مرا



دست ايام ورقها زده است



زير بار غم عشق



قامتم خم شد و پشتم بشکست



در خيالم اما



همچنان روز نخست



تويي آن قامت بالنده هنوز



در قمار غم عشق



دل من بردي و با دست تهي



منم آن عاشق بازنده هنوز



آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش



گر که گورم بشکافند عيان مي بينند



زير خاکستر جسمم باقيست



آتشي سرکش و سوزنده هنوز...


برچسب‌ها: حمید مصدق

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 12:16 ] [ ]

[ ]

نــــــــــــه

هوا سرد نیست


سرمای کلامت، دیوانه ام میکند


بی رحم !


شوق نگاهم را ندیدی؟


تمامه من به شوق دیدنت، پر میکشید


ولی …


همان نگاه بی تفاوتتــــــــ


برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود...


برچسب‌ها: دلنوشته های دلنشین

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 12:12 ] [ ]

[ ]


آسمان را گفتم :



می توانی آیا



بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه



روح مادر گردی ؟



صاحب رفعت دیگر گردی ؟



گفت نی نی هرگز !!!



من برای این کار



کهکشان کم دارم



نوریان کم دارم



مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !



خاک را پرسیدم :



می توانی آیا



دل مادر گردی ؟



آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟



گفت نی نی هرگز !



من برای این کار



بوستان کم دارم




در دلم گنج نهان کم دارم !





این جهان را گفتم :



هستی … و مکان را گفتم :



می توانی آیا



لفظ مادر گردی ؟



همه ی رفعت را



همه ی عزت را



همه ی شوکت را



بهر یک ثانیه بستر گردی ؟



گفت نی نی هرگز !



من برای این کار



آسمان کم دارم



اختران کم دارم



رفعت و شوکت و شان کم دارم !



عزت و نام و نشان کم دارم !



آن جهان را گفتم :



می توانی آیا



لحظه ای دامن مادر باشی ؟



مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی ؟



گفت نی نی هرگز !



من برای این کار



باغ رنگین جنان کم دارم !



آنچه در سینه ی مادر بوُد آن کم دارم !





روی کردم با بحر :



گفتم او را آیا



می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه



پای تا سر ، همه مادر گردی ؟



عشق را موج شوی



مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی ؟



گفت نی نی هرگز !



من برای این کار



بیکران بودن را



بیکران کم دارم



ناقص و محدودم



بهر این کار بزرگ



قطره ای بیش نیم



طاقت و تاب و توان کم دارم !





صبحدم را گفتم :



می توانی آیا



لب مادر گردی



عسل و قند بریزد از تو ؟


لحظه ی حرف زدن



جان شوی عشق شوی مهر شوی زر گردی ؟



گفت نی نی هرگز !



گل لبخند که روید ز لبان مادر



به بهار دگری نتوان یافت !



در بهشت دگری نتوان جست !



من از آن آب حیات



من از آن لذت جان



که بود خنده ی او چشمه ی آن



من از آن محرومم



خنده ی من خالیست



زان سپیده که دمد از افق خنده ی او



خنده ی او روح است



خنده ی او جان است



جان روزم من اگر ، لذت جان کم دارم




روح نورم من اگر ، روح و روان کم دارم





کردم از علم سوال



می توانی آیا



معنی مادر را



بهر من شرح دهی ؟



گفت نی نی هرگز



من برای این کار



منطق و فلسفه و عقل و زبان کم دارم !




قدرت شرح و بیان کم دارم !





در پی عشق شدم



تا در آیینه ی او چهره ی مادر بینم



دیدم او مادر بود



دیدم او در دل عطر



دیدم او در تن گل



دیدم او در دم جان پرور مشکین نسیم



دیدم او در پرش نبض سحر



دیدم او در تپش قلب چمن



دیدم او لحظه ی روئیدن باغ



از دل سبزترین فصل بهار



لحظه ی پر زدن پروانه



در چمنزار دل انگیزترین زیبایی



بلکه او درهمه ی زیبایی



بلکه او درهمه ی عالم خوبی ، همه ی رعنایی



همه جا پیدا بود



همه جا پیدا بود...

برچسب‌ها: مهدی اخوان ثالث

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 14:21 ] [ ]

[ ]

تمام سبک های موسیقی را دوره کردم



هیچ چیز برای من آرام بخش تر از 



لالایی هایت  نشد مادرم



دوستت دارم مادر ...


پیشاپیش روز مادر رو به همه ی مادران ایران زمین بالاخص مادر 


مهربانم تبریک میگم............


برچسب‌ها: عاشقانه به مادرم

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 14:17 ] [ ]

[ ]

اگه قراره...


یه چیزی از این دنیا


مال من یاشه...


دوست دارم


فقط قلب تو باشه!!!


برچسب‌ها: دوستت دارم

[ جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ] [ 14:15 ] [ ]

[ ]

السلام علیک ایها الامام المنتظر المهدی"عج" 

من: 


مثل هر بار برای تو نوشتم: 


دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟ 


و ای کاش که این جمعه بیایی! 


دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته


 ارباب ندارد؟ 


تو کجایی؟ تو کجایی... 


و تو انگار به قلبم بنویسی: 


که چرا هیچ نگویند 


مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟ 


و عجیب است 


که پس از قرن و هزاره 


هنوزم که هنوز است 


دو چشمش به راه است 


و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است 


که گویند 


به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد! 


و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد! 


پاسخم را تو مولایم مثل هربار اینگونه دادی: 


تو خودت! 


مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی، 


ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟ 


تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟ 


باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ، 


ز غمخوارگی و مهر و عطوفت 


تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟ 


چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟ 


چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟ 


چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟ 


چه کسی راه به روی تو گشوده؟ 


چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد 


چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد... 


و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی... 


تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی! 


هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی... 


هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی. 


خواهش نفس شده یار و خدایت ، 


و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ، 


و به آفاق نبردند صدایت 


و غریب است امامت 


من که هستم ، 


تو کجایی؟ 


تو خودت ! کاش بیایی 


به خودت کاش بیایی...! 


برچسب‌ها: دلنوشته به امام زمان عج

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 17:8 ] [ ]

[ ]

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره


رو به نور بود


بست


رفت و هر چه داشت


یعنی آن دل شکسته را


توی کیسه زباله ریخت


پشت در گذاشت


صبح روز بعد


رفتگر


لای خاکروبه ها


یک دل شکسته دید


ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید


چیزی از کنار چشم های خسته اش


قطره قطره بی صدا چکید


رفتگر برای کفتر دلش


آب و دانه برد


رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد



سال هاست


توی این محله با طلوع آفتاب


پشت هر دری


یک گل شقایق است


چون که مرد رفتگر


سال هاست


عاشق است...


برچسب‌ها: عرفان نظرآهاری

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 11:12 ] [ ]

[ ]

من نه عاشق بودم



و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من



من خودم بودم و يک حس غريب



که به صد عشق و هوس مي ارزيد 



من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشت



گر چه در حسرت گندم پوسيد



من خودم بودم هر پنجره اي



که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود



و خدا ميداند بي کسي از ته دلبستگي ام پيدا بود



من نه عاشق بودم



و نه دلداده به گيسوي بلند



و نه آلوده به افکار پليد



من به دنبال نگاهي بودم



که مرا از پس ديوانگي ام ميفهميد



آرزويم اين بود



دور اما چه قشنگ



که روم تا در دروازه نور



تا شوم چيره به شفافي صبح



به خودم مي گفتم



تا دم پنجره ها راهي نيست



من نمي دانستم



که چه جرمي دارد



دستهايي که تهي ست



و چرا بوي تعفن دارد



گل پيري که به گلخانه نرست



روزگاريست غريب



تازگي ميگويند



که چه عيبي دارد



که سگي چاق رود لاي برنج



من چه خوشبين بودم



همه اش رويا بود



و خدا مي داند



سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود...


برچسب‌ها: جبران خلیل جبران

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 12:3 ] [ ]

[ ]

دختر که باشی                                                                                                          


میدونی اولین عشق زندگیت پدرته...                                                                           

میدونی محکم ترین پناهگاه دنیا آغوش گرم پدرته

...                                             

دختر که باشی                                                                                         

میدونی مردونه ترین دستی که میتونی توی دستت بگیری                       


 و دیگه از هیچی                 


نترسی،دستای گرم ومهربون پدرته...                                                                


میدونی همه ی دنیا پدرته...                                                                           


دختر که باشی                                                                                           


میدونی هرکجای دنیا هم که باشی،چه باشه چه نباشه                                      


قویترین فرشته ی نگهبان پدرته...   


برچسب‌ها: دلنوشته های دخترونه

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 18:0 ] [ ]

[ ]

موهای یک زن خلق نشده

برای پوشانده شدن


یا برای باز شدن در باد


یا جلب نظر


یا برای به دنبال کشیدن نگاه


موهای یک زن خلق شده


برای عشقش


که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...


عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!


وقتي خدا مي خواست تو را بسازد


چه حال خوشي داشت،


چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را


 دوست دارم.


دوست دارم یه بار بشینم موهاتو شونه کنم


یه چند تارش بریزه .بگم اینارو میبینی ؟؟؟


بگی اره ..!!!


منم بگم با همه دنیا عوضش نمیکنم


دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم :


یک تارمــوی "تــــــــــ♥ـــــــو " را به او نمیدهم...


برچسب‌ها: دلنوشته های دخترونه

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 17:47 ] [ ]

[ ]

مرا دختر خانـــــــوم می نامند...


مضمونی که جذابـــیتش نفـــس گیــراست...


دنیــــای دختــرانـــه من ..


نه با شمــــع...نه با عروســـک معنـــا پیدا نمیکنـــد...


و نه با اشک و افســـــــــــــــــون...


امــــــــا;تمــــــام اینها را در برمیگیرد...


 مــــــــــــــــــــــــن ...


نـــه ضعیفم..نه ناتـــــــــوان...


چــرا که خداونـــد مرا بدون خشونـــت و زور و بازو میـــپسندد...


اشــــک ریختن ضعـــف من نیــــسـتـ...


قـــدرت روح مـــــن اســتــــ...


برچسب‌ها: دلنوشته های دخترونه

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 17:40 ] [ ]

[ ]

کاش می‌دیدم چیست


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است


آه وقتی که تو لبخند نگاهت را


می‌تابانی


بال مژگان بلندت را


می‌خوابانی


آه وقتی که  توچشمانت


آن جام لبالب از جان‌ را


سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی


موج موسیقی عشق


از دلم می‌گذرد


روح گلرنگ شراب


در تنم می‌گردد


دست ویرانگر شوق


پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر


من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد


برگ خشکیده ایمان را


در پنجه باد


رقص شیطانی خواهش را


در آتش سبز


نور پنهانی بخشش را


در چشمه مهر


اهتزاز ابدیت را می‌بینم


بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست


اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست


کاش می‌گفتی چیست


آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است...


برچسب‌ها: فریدون مشیری

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 16:50 ] [ ]

[ ]