با تو تمام مي شود...

عاشقانه و عارفانه

می خوام از تو بنویسم قلمم نمی نویسه
کاغذِ نامه دیشب هنوز از اسم تو خیسه
وقتی از تو می نوشتم خونه هامون برکت داشت
ثابته میگن ستاره، با تو انگار حرکت داشت
اسم تو وقتی می اومد دریاها وایساده بودن
کهکشونا واسه تعظیم پیش تو آماده بودن
یکی بود دو تا شدیم و بقیه هنوز نبودن
عمر عاشقی سراومد، چقد آدما حسودن
یه روزی من که نبودم اومدن قلب تو بردن
چشات از بس ساده بودن گول اون حرفا رو خوردن
آخرین باری که دیدم توی چشمات خط خطی بود
جای خال تو شهر گونه ت عکس بی معرفتی بود
با نگات واسم نوشتی دیگه از عشق خبری نیس
قبل اون فهمیده بودم توی چشمات اثری نیس
روز سرمای نگاهت، داغه مثل روز برفی
نه اشاره ای، نه مکثی، نه تبسّمی، نه حرفی
چشم تو نه تنها با من با تموم دنیا بد بود
اون که قلب تو رو دزدید کارشو چه خوب بلد بود

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

باور کن ، صدامو باور کن
صدایی که تلخ و خسته ست
باور کن ، قلبمو باور کن
قلبی که کوهه اما شکسته ست
باور کن ، دستامو باور کن
که ساقه ی نوازشه
باور کن ، چشم منو باور کن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
اسم تو ، هر اسمی که هست
مثل غزل ، چه عاشقانه ست
پر وسوسه ، مثل سفر
مثل غربت ، صادقانه ست
باور کن ، اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم خشکی تو دست تگرگم
باور کن ، همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن ، حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم
محتسب نیمه شب جایی رسید در بن بازار مستی خفته دید
گفت هان مستی چه خوردستی بگو گفت از ان خوردم که هست اندر سبو
گفت خود اندر سبو باگو که چیست؟ گفت از انچه خورده ام گفت این خفیست
گفت انچه خورده ائ ان چیست ان؟ گفت انچه در سبو مخفیست ان
دور می شد این سوال و این جواب ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت با او محتسب هین اه کن مست هو هوکرد هنگام سخن
گفت گفتم اه کن هو میکنی؟ گفت من شادم تو از غم می زنی
اه از درد و غم و بیدادی است هوی هوی می کشان از شادی است
مولوی

درخت ميگويد:اسمان سبزاست
سينه سرخ ميگويد:اسمان سرخ است
افتابگردان ميگويد:اسمان زرداست
پروانه ميگويد:نه ،اسمان رنگارنگ است
اما چشمهاي تو به من ميگويد اسمان ابي است وگاهي خاكستري و
گاهي رنگ افق به خودميگيردوگاهي رنگ همه چيزهاي خوب دنيا...
چشم اگر این است و ابرو این و ناز و غمزه این

الفراق ای عقل و ایمان الوداع ای کفر و دین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو
لنگریست.
خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگریست.
نگاهی که عریانی روح مرا از مهر
جامه یی کرد
بران سان که کنونم
شب بی روزن«هرگز»
چنان نماید که کنایتی طنز آلودبوده است
وچشمانت بامن گفت
که فردا روز دیگریست.
آنک! چشمانی که خمیر مایه مهر است.
وینک! مهر تو نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنچه در پنچه کنم.
. زیبایی تو لنگریست.![]()
![]()
![]()
![]()
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمائی وطنم؟
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همان جا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا در دوست
به هوای سر کویش پرو بالی بزنم
کیست در گوش که او می شنود آواز
یا کدامین که سخن می نهد اندر دهنم؟
از عشق آنچه را به سخن شنیده ام
در یک نگاه شبنم و خورشید دیده ام.
خوشید ، بامدادان ، از لای برگها
با بوسه و نگاه و نوازش
با ناز و نوش شبنم لرزان را
می خواند ، می چشد و در آغوش می کشد.
شبنم ، از این نوازش دلخواه و دلپذیر
سرمست،
نور و گرمی آن تابناک را بر سینه می فشرد.
آنگاه ،
یک جا ، تمام هستی خود را
شیرین و خوش ، به بوسه خورشید می سپرد.
ای کاش ، آدمی در پهنه وجود
این گونه شوق دیدار
این سان نثار و ایثار
این تارو پود پاک
این مایه مهر بود!
!ای کاش!![]()
می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه آن تار شکست
می توان فرمان داد:
-((هان ای طبل گران
زین پس خاموش بمان))
به چکاوک اما
نتوان گفت مخوان!
نتوان گفت "مخوان" ![]()
اگر یک برگ بر درخت باشد
حق نداری
به زمستان نظر کنی
با این همه
حرفی نیست
زندگی تقسیم مرگ است
ولی آزادی سهم برگهایست
که
بر پای پاییز می پیچند
یک شب خوابی دیدم،
در کنار ساحل قدم می زدم با خدا و در پهنه آسمان تصاویری نمایان شد توجه کردم به دو اثر پا کنار هم روی شنها،یکی متعلق به من بود و دیگری مال خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی من ظاهر شد،به عقب نگاه انداختم و در کمال تعجب مشاهده کردم که در سخت ترین وغمناک ترین بخش زندگیم فقط یک اثر پا وجود داد!
فریاد زدم : خدا تو به من گفتی که به محض اینکه من تصمیم بگیرم که دنباله رو تو باشم تو در کنار من همه راه را خواهی بود اما در مشکل ترین و پر درد سرترین زمان زندگیم فقط یک اثر پا میبینم.
نمی فهمم چرا وقتی بیشترین نیاز را به تو داشتم تو مرا ترک کردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
خدا برگشت و به من نگاهی انداخت چشمانش پر از محبت بود؛گفت کودک عزیزم! من هرگز تورا ترک نکردم. در طول گرفتایت جایی که تو تنها یک اثر پا می بینی وقتی بود که من تو را بغل کرده بودم.!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()